محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2975
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عبيد الله او را پيش يزيد بن معاويه فرستاد ، سر را نيز همراه داشت ، يزيد سر را پيش روى خود نهاد . ابو برزه اسلمى نيز پيش وى بود ، بنا كرد با چوب دستى به دهان آن مىزد و شعرى مىخواند به اين مضمون : « سرهاى مردانى را شكافتند « كه به نزد ما عزيز بودند « اما خودشان ناسپاسترند « و ستمگرتر . » ابو برزه گفت : « چوبت را به يكسو بر ، به خدا بارها ديدم كه دهان پيمبر خدا بر دهان وى بود و بوسه مىزد . » گويد : عمر بن سعد حرم و خانواده حسين را پيش عبيد الله فرستاد . از خاندان حسين بن على عليه السلام بجز پسرى نمانده بود كه بيمار بود و با زنان بود . عبيد الله گفت او را بكشيد اما زينب خويشتن را بر او افكند و گفت : « به خدا كشته نشود ، تا مرا نيز بكشند . » و عبيد الله رقت آورد و رهايش كرد و دست از او بداشت . گويد : پس عبيد الله لوازم داد و آنها را سوى يزيد فرستاد و چون پيش وى رسيدند همهء مردم شام را كه اطرافيان وى بودند فراهم آورد . آنگاه بياوردندشان و شاميان فيروزى او را مباركباد گفتند . گويد : يكى از آنها كه مردى سرخروى و كبود چشم بود يكى از دخترانشان را ديد و گفت : « اى امير مؤمنان اين را به من ببخش . » زينب گفت : « نه به خدا ، نه ترا حرمت است نه او را ، چنين نشود مگر از دين خدا برون شود . » گويد : مرد كبود چشم ، سخن خود را باز گفت و يزيد به دو گفت : « از اين درگذر . »